آمد حسن بخانة اسماء و شد بخواب
حالش تباه گشت و درون شد پر انقلاب
عطشان زهول آن شد و رفتش توان و تاب
از خواب جست تشنه لب آن سبط مستطاب
بر کوزه برد لب که بر آتش فشاند آب
از شدت عطش چو شه آنکوزه سرکشید
بر خرمن وجود سراسر شرر کشید
یعنی که آتش از لب خود تا جگر کشید
آبی که داشت سودة الماس سر کشید
چون جعد جعده رفت هماندم به پیچ و تاب
شد قلب قلب عالم امکان ز زهر چاک
فریاد مردمان ز سمک رفت بر سماک
وز غم بفرق خویش دو گیتی فشاند خاک
بر بستر اوفتاد و کشید آه دردناک
بیدار کرد زینب و کلئوم را ز خواب
کای خواهران اجل زکف من عنان ستاند
در جام نوش من زستم زهر غم فشاند
واحسرتا که قاسم زارم یتیم ماند
زینب شنید و شاه جگر تشنه را بخواند
آمد حسین و یدد بیکباره شد زتاب
در ناله دید سر بسر از غیب تا شهود
لبریز زهر غم شده پیمانة وجود
پس جوی خون زدیدة خونبار برگشود
گفت ایبرادر این چه عطش و این چه آب بود
کز آتشش تو سوخته جانی و ما کباب
از جور کفر دید چو آنشاه بی قرین
خواهد برون زخاتم دین گردد آن نگین
از زهر رنگ لعل و عقیقش زمردین
برداشت تا بنوشد از آن آب آتشین
سازد بنای عالم ایجاد را خراب
آنشه چو سوی سودة الماس برد دست
گفتا خرد که نیست شود اینک آنچه هست
با حال ناتوان حسن از جای خویش جست
آنکوزه را گرفت و بزد بر زمین شکست
بشکافت خاک از اثر آب چونشهاب
آن آب آتشین چو بروی زمین رسید
تا ناف خاک چون جگر شه بهم درید
زینب از این قضیه دل اندربرش طپید
پس از پی تسلی قلب شه شهید
گفت این حدیث و نالة زار از جگر کشید
ای تشنة کام جرعة من قسمت تونیست
باید ترا بدشت بلا رفت و تشنه زیست
آب ترا زچشمه­ی پولاد میدهند
الماس در خورد گلوی نازک تونیست
خواهی بپای آب روان تشنه دادسر
خواهند کودکان تو گفت آب و خونگریست
ما هر دو پارة جگر حیدریم لیک
ازما در این میانه جگر پاره­اش یکی است
ما اهلبیت از پی قربانی حقیم
از کوچک و بزرگ چه پنجه چه چل چه بیست
فرمان سیّد الشهدئی ز حق تراست
خود میرسی بقسمت خود این شتاب چیست
پس آن دو نوردیدة خود را به پیش خواند
قربانیان دشت بلا را ببر نشاند
 

 





موضوعات مرتبط: اشعار مناسبتی ، امام حسن علیه السلام ، ،

تاريخ : دو شنبه 17 تير 1392 | 1:1 | نویسنده : محب اهل بیت |